...آن چه باعث كشمكش دروني هر كاراكتر با خود است ، وجود مثلث سه گانه ي ايگو ، سوپر ايگو و نهاد است . به اين معنا كه شخص نمي خواهد تمايلات دروني خود را مخفي كند ، بلكه خود نيز از اين تمايلات بي خبر است ...
...چشم اندازي از پل همچنان كه اسم خود نمايش مي گويد ، نشان دهنده ي زندگي انسان هاي در حال گذر است . انسان هايي كه ثابت نمي مانند ، بلكه مدام در حال تغيير و تحولند . ميلر اخلاق گر است و در واقع مي خواهد بگويد ؛ رفتار خلاف عرف جامعه حتا اگر موافق با قانون باشد ، منجر به مجازات فرد از طرف اجتماع خواهد شد .
در واقع قانون جامعه و عرف با قانون حكومتي هم سو نيست ، و جامعه عدالت را به اجرا در مي آورد ...
به تو هم میگن رفیق؟
با هزار باتوم که از سربازهای این قاره بگیری
جهان به میل برگ های درخت ها نمی چرخد
من هم کتاب بودم
شبی که در
ازدنده های چپم شکست
میخ ومنگنه هایم از ترس به هم چسبیدند
اما هنوز پرنده ای از لا به لایم فرار می کند
شب نامه ها با باد...
ومن مقصر هیچ چیز نیستم
من مار تو بودم
کبرای تو بودم اگر هفت خط نمی شدم برای خودم
برگ هایی که از این بهانه می ریزد
اذانی ست که بلال
در گوش جنین مرده ام می خواند قاری:
والشمسُ والضحا ها
ما مزرعه بودیم
آفتاب گردانی که به خورشید رو نکرد...
خط شدم
تیری که به چشم هات نیزه می شود
مرا که بخوانی
اسفندیاری از لمس برگ هام می میرد
معدنم!
سقف می ریزم که پیدا نمی کنی
به خاکم کشیده اند به خون
بخوان!
پس رفیق باش رفیق!
خاکی که به خاک هام اضافه می کنی.
غیراز این که خودت بیایی
صورت این بساط به هم ریخته را جمع کنی
وهیچ اتفاقی نمی افتد.
سرنوشت کسی که از زرق وبرق دوچشم لوکس بیافتد شکستنی است
که هیچ اتفاقی نمی افتد
تاکروکی ات را به یاد بیایم از صحنه به برگ
واگن به واگن ودخمه به دخمه دور میشودم از ریل
بی خیال!
پشیز کسی نیستم
جز این که هاگ تورا پخش می کنم
وهر که هاگ تورا پخش کند مرا پخش کرده و هرکه مرا پخش کند انگار خدارا...!
ما بنت خودت هستم
کردلیایی که تلخ می نشیند به چای پدر به قهوه
که اخم های توام
وزیاد فکر می کنم که مرا خیال می کنی
تو مرا خیال می کنی؟!
"ازشاخه بپر پایین!
کبوتری که باز فرار می کند...
به مهدی گفتم درخت
تمام تعاریفش ریخت
مرا جمع کردندو بابرگ های دگر
قانون منع برادر را از ضمیر آدم پاک می کنند
باپنجه راه می رود شبح
با طرح امضای دهانی برلب
ولب هایی بردهان امضا
کشیده ناخودآگاه پرنده به منقار
تمام من
طراحی خوابی بود که با تو طی کردم
کنده ای درخت
!آنقدر که نه جای نشستن
آنقدر که نه جای بهار
روی ماهت هزار چاله خوابیده
ستاره های پشت کمرت راشمرده ام
منت دهانت را عزوجل
که به بوسیدنت موجب قربت است
وبه خندیدنت مزید نعمت
هرنفسی که ببویی ممد حیاط است
وآن دمی که بپیچی مفرح ذات
تادر تورق من تاشو
تادر تورق من تهی
از تورق من تهی
به باد می دهم انگشتی را که از من به مه نفوذ کرد
ونور ریخت
از دهان دریچه به پایین
پاهایی هست که گاهی
وهمیشه راهی هست به بالای پشت بام
.حذف شدند...
درباره ی هزارویک شب/درباره ی مرگ مولف/شعر
سرچشمه هاي هزار و يك شب
«
توجه به منشاء و زادگاه هزار و يك شب از دير باز مورد توجه پژوهش گران و نويسندگان بوده است، قرن ها پيش از آن كه ؛سيل وستر دوساسي؛ در آغاز قرن نوزدهم به اين موضوع حساسيت نشان دهد وآغازگر بحثي داغ در اين زمينه باشد ،ابوالحسن علي بن حسين مسعودي در مروج الذهب و كتاب شناس معروف عرب محمدبن اسحاق النديم در كتاب خود الفهرست از كتابي به نام الف ليلة و الف خرافهياد كرده وآن را ترجمه ي هزار افسان پهلوي دانسته اند.1
»شايد به راحتي بتوان گفت رمز ماندگاري هزارويك شب جهان وطني بودن آن است.هزارويك شب كتابي است متعلق به همه ي اقوام وهمه ي اعصار،به گونه اي كه هر قوم اين كتاب را متعلق به خود مي داند،اما آن چه بيشتر به چشم مي خورد ،ايراني، هندي وعربي بودن آن است
.شانه هاي ايراني را مي توان در اسامي اشخاص اصلي داستان مشاهده كرد.مانند:شاهزمان،شهرباز،شهرزاد،دنيازاد و…
بی ربط است
کسی خودش را به کسی ربط دهد
به خودم تسلیت گفتم
!هی پتک زدم به دیوار
که در
!لاک پشتی که به غار خودش برگشته
موبه مو
باتاریک ترین نقاط زندگی اش کنار می آید
پس تصمیم ما بود که آهو
با قمه از تابلو بزند بیرون
زیبای خفته
!نامت با خطوط تصویری نخندید
...امضا که از بیشه زیر رنگ ها بیدار شود
به آخر خط رسیده ای
وبرنده بمبی است که آخرین تاکتیک خودش را بلعید
:تقدیم شما هلوجان
!پوست کنده نوک زدی به کاهدان به کوه
می چسبم به اصل مطلب
(
ول نمی کنی؟!)معامله این که ستاره ها از هم دور شوند
دعا کنی باران از سقف به دریا
به هم بریزم مونس
!از سرت بنداز که ماهیان زنده را تور بزنیم
بنداز که این کرجی بیافتد به گل
می افتد مته به جان جمجمه ام جلو نیا دیگر
!این شاخه یادگارهای خودش را قطع کرده است
.به پایم گفتم
:به خودت رحم نکردی غزال
!به ساق که پیچیدی
یابو با کفش پاشنه دار
هی پتک به کاهدان
به کوه
...به خودم
...تسلیت گفتم
.بارت در مقاله ای که این نقل قول از آن گرفته شده است از گرایش تازه ای در جهت تقدس زدایی از تصورنویسنده در ادبیات دفاع کرده است
. به گفته ی بارت نویسنده شخصیت نوینی است که جامعه آن را آفریده. همان طور که شخصیت انسان به طور کلی آفریده ی جامعه است. در ادبیات این تصور که نویسنده تعیین کننده است، یعنی تنها ریشه و منبع و مفهوم درست از متن است یک اشتباه محض است. به گفته ی بارت متن رشته ای از کلمات نیست که مفهوم ربانی واحدی را برساند که حاوی پیام نویسنده یا به قولی خدا باشد بلکه فضایی چند بعدی است که در آن مجموعه ای از نوشتارها که هیچ کدام اصل نیستند باهم برخورد کرده و آمیخته اند.در گذشته پژوهش ادبی همان پژوهش درباره ی نویسندگان بوده است که شامل مصاحبه ها، خاطرات، زندگی نامه می شود که منتقدان را وادار به پژوهش روان کاوانه از نویسنده و اثر می کرد
.به طور مثال می توان گفت پیش از آن چون زنان به اشتباه بی استعداد وفاقد خلاقیت شناخته شده بودند با آثار آن ها همان رفتاری می شد که باخود آنان
. این در حالی بود که بسیاری از این آثار از شاهکارهای آن دوره بوده اند.اگر چه ممکن است از یک اثر تفسیر ایدئولوژیکی هم بشود که به نویسنده و خالق اثر مربوط است، اما آن چه مسلم است ایدئولوژی هرگز به طور مستقیم در یک اثر بازتابیده نیست بلکه رمز زیبایی شناختی و رابطه ی آن اثر است
.خواندن همیشه بازآفرینی است و منظور اصلی اثر را نه خواننده در می یابد و نه تحلیل گر
.امروزه متن را گفتگوی میان نویسنده و خواننده و تفسیر را گذارو تابع وضعیت خاص به شمار می آورند
. آن چه بارت به آن تولد خواننده می گوید ممکن است لزومن اعلام مرگ نویسنده نباشد اما مسلمن اقتدار اورا محدود تر می کند.به گفته ی فوکو آشکار شدن این مطلب که شکسپیر در خانه ای که جهانگردان از آن بازدید می کنند به دنیا نیامده است، کارکرد نام نویسنده را تغییر نمی دهد
. اما اگر ثابت شود غزلیاتی را که به او نسبت داده اند را نسروده دگرگونی بزرگی به وجود می آید. این به معنای انکارآن نیست که پشت هر نوشته ای شخصی ست که می توان وجود خارجی اش را مشخص کرد و همان شخص است که اثر را نوشته است. هر متن هنگامی که نوشته می شود نواهایی پر شمار و احتمالن متناقض را در بر می گیرد و به هم پیوند می دهد.در واقع نباید از خواننده توقع داشت که خود را با نظرهای واحدی در باره ی آن چه نویسنده می گوید یک دل کند، بلکه امکان برداشت از متن را به عهده ی خود خواننده می گذارد
.باختین فورمالیست روسی زمانی درباره ی داستایوفسکی نوشت که او آفریننده ی رمان چند آواست که شاید بشود گفت عامل اصلی مرگ نویسنده همین چند آوایی در متون است که پیچیدگی جهان را در ساختار تودرتو و چند آوای خود نشان داد و متن را از آن وحدت تک گویانه در آورد
.بعدها جیمز جویس،ویرجینیا ولف و روب گریه به این نوع نوشته روی آوردند
. چندآوایی متن را از دست تفسیر نویسنده درآورده و به خواننده و تفسیر او از محیط اجتماعی تقدیم می کند.مرکزیت نویسنده در جامعه شناسی ادبیات موضوع مهمی ست و مفهومی تعدیل شده از نویسنده به هیچ روی واقعیت وجود نویسنده را تغییر نمی دهد
. در واقع مرکززدایی از نویسنده را نبایستی با مرگ او یکسان دانست.اما آن نویسنده که سرچشمه ی ثابت و یک نواخت و ناآفریده ی خلاقیت بود به راستی مرده است
. مفهوم تعیین کنندگی نویسنده در مورد متن نیز به چون و چرا گرفته شده است.ولی نویسنده که اکنون اورا آفریننده ی زبان، ایدئولوژی و مناسبات اجتماعی می دانندش، هم از لحاظ مفهوم متن و هم از لحاظ زمینه ی درک جامعه شناختی ادبیات اهمیت اجتماعی اصلی را حفظ می کند چرا که در هر صورت او اولین کسی ست که مفهوم را تعیین می کند
. برگرفته از کتاب«تولید اجتماعی هنر» نوشته ی «جانت ولف»
دست مي كنم تويِ قاب
تورا ازچارچوب در مي آورم
اين پنجه ها كه بي خود
زمين را ترك نكرده اند؛
اتاق
زيرِ بالم باله مي رقصد
حياط
زيرِ بالم باله مي رقصد
دستي گوشه ي تو
حياطِ پنبه اي
رويايِ نيمه شبم را نرم مي كند
:لَلِه لالايي و لِي لِي يادِ تو مي دهد
ليلي… ليلي…ليلي
كسي نمي گذارد
تو را به ياد نياورد
كسي
فرار مي كند از تو
حياط…
ليلي!
اتاق…
ليلي!
دست مي كند تويِ قاب
تو را از چارچوب در مي آورد
ليلي!
همین که کفر تورا در بیاورم کافی است
کلکم را کندم پهن کردم وسط میدان مین و وسط عقربه ی ساعت
محتاط قدم برمی دارم
وغصبی فکر می کنم این سرزمین اشغالی
رگ های نفراتت را به سمت زباله فین بکند یا نه؟
از دوش حمام به حادثه نزدیک می شوم
زمستان است
اتفاقی به این جا رسیده ام
اتفاقی تو موبا بخاری نمی زنی
واین انقلاب...
اتفاقی از زخم های من شروع شد
زنگ می زنم
وشانه خای می کنم از زیر بار منم
زنگ میزنم
اتفاقی زنگ می زنم.
بريده ام را
از روزنامه درمي آورم
به ديوار اتاقي كه عطسه ام مي كند،
مي چسبم
هورا! هورا!من شاعر شدم
دعا كنيد امشب
با پَرِ مرغ هاي تويِ بالشم
تختم پرواز كند
يك پر
دو پر
سلام به روح سرگردان
كه زير نعلبكي آن قدر مي چرخيد
تا بالا بياوري؛
اين چرخ وفلك
كِـي
مي ايستد
کـي
اين چرخ وفلك
از پشت نرده ها
براي دختري كه كاملاً خوشبخت است
دست تكان بده
تا زن باخيال تخت
آخرين نفس هايش را پنجره اي كند
وپيرزن
در تابوت اتاقي پَرپَري
پَري شود
دارم به تومي آيم كه با يك استكانِ چاي
زندگي ام را آرام
دركفِ سيني به هم ريخته اي
اين جا بهشت است
ومن كم كم خودِخودِخدا هستم
كه فرشته ها برايش دست تكان مي دهند
تو! تو!
اي روحِ حسودِ زيرِ نعلبكي
حالابه بريده هاي كسي گوش بده
كه بريده اش را
از روزنامهدر مي آورند.
تصویر
از پنجره سوت کشید ودلم
هُری ریخت وسط خیابان و مردم
دور زدندو
کمربندی
دور زدو
شهر
دور زدو...
انگشت کوچکه ی یک دست
تمام خانواده ی خود را از دست داد!
هراز عود و کافور می دهد نرو!
این سرکندوان به آن سرکندوان چسبیده
من از رنگ مسافرت بالا می آورم
سرم از پنجره بیرون می افتد تصویر سبرتو
...می رود
می آید....
...می رود نرو!
جیغ کشیدیم و برشیشه تار عنکبوت افتاد
باد از زیر چادر ودستمال دزدمونا گذشت
جاری شد برزمین خون گرم من و تو ای ایگناسیو
ازخانه و خیابان و تونل عبور کردیم و صدسال دیگر عبور خواهم کرد
سال
تورا تحویل گرفت و مرا پس فرستاد
وجاری شد برزمین
خون گرم من و تو ای...