غیراز این که خودت بیایی
صورت این بساط به هم ریخته را جمع کنی
وهیچ اتفاقی نمی افتد.
سرنوشت کسی که از زرق وبرق دوچشم لوکس بیافتد شکستنی است
که هیچ اتفاقی نمی افتد
تاکروکی ات را به یاد بیایم از صحنه به برگ
واگن به واگن ودخمه به دخمه دور میشودم از ریل
بی خیال!
پشیز کسی نیستم
جز این که هاگ تورا پخش می کنم
وهر که هاگ تورا پخش کند مرا پخش کرده و هرکه مرا پخش کند انگار خدارا...!
ما بنت خودت هستم
کردلیایی که تلخ می نشیند به چای پدر به قهوه
که اخم های توام
وزیاد فکر می کنم که مرا خیال می کنی
تو مرا خیال می کنی؟!
"ازشاخه بپر پایین!
کبوتری که باز فرار می کند...