تبليغاتX
هامارتیا
فرشته اصلاحی
آب

از درز پنجره وارد شدو

کتاب ها با سیل هاو سیل ها با کتاب هاوسیل ها رفتند...

تو هم وبال گردن این شعری

-یک قطره ی تگرگ که از قضا

روی کویر لوت فرود آمد-

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

از لوله های گاز

ارواح مرده های خانه صدایم کردند

:بامن نفس بکش

درمن بیا

- ورفت-

حالا اگرگفتی مشتم را باز کنم

چند مگس مرده فرارمی کنند؟!

یک بال؟

دوبال؟

از اینجا تا شاهرگم را پیاده برو...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

ونسان ونگوگ گوش های بریده ی من!

به تو هم میگن رفیق؟

با هزار باتوم که از سربازهای این قاره بگیری

جهان به میل برگ های درخت ها نمی چرخد

من هم کتاب بودم

شبی که در

ازدنده های چپم شکست

میخ ومنگنه هایم از ترس به هم چسبیدند

اما هنوز پرنده ای از لا به لایم فرار می کند

شب نامه ها با باد...

ومن مقصر هیچ چیز نیستم

من مار تو بودم

کبرای تو بودم اگر هفت خط نمی شدم برای خودم

برگ هایی که از این بهانه می ریزد

اذانی ست که بلال

در گوش جنین مرده ام می خواند قاری:

والشمسُ والضحا ها

ما مزرعه بودیم

آفتاب گردانی که به خورشید رو نکرد...

خط شدم

تیری که به چشم هات نیزه می شود

مرا که بخوانی

اسفندیاری از لمس برگ هام می میرد

معدنم!

سقف می ریزم که پیدا نمی کنی

به خاکم کشیده اند       به خون

بخوان!

پس رفیق باش    رفیق!

خاکی که به خاک هام اضافه می کنی. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

غیراز این که خودت بیایی

صورت این بساط به هم ریخته را جمع کنی

وهیچ اتفاقی نمی افتد.

سرنوشت کسی که از زرق وبرق دوچشم لوکس بیافتد شکستنی است

که هیچ اتفاقی نمی افتد

تاکروکی ات را به یاد بیایم از صحنه به برگ

واگن به واگن ودخمه به دخمه دور میشودم از ریل

بی خیال!

پشیز کسی نیستم

جز این که هاگ تورا پخش می کنم

وهر که هاگ تورا پخش کند مرا پخش کرده و هرکه مرا پخش کند انگار خدارا...!

ما بنت خودت هستم

کردلیایی که تلخ می نشیند به چای پدر به قهوه

که اخم های توام

وزیاد فکر می کنم که مرا خیال می کنی

تو مرا خیال می کنی؟!

"ازشاخه بپر پایین!

کبوتری که باز فرار می کند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

 

به مهدی گفتم درخت

تمام تعاریفش ریخت

مرا جمع کردندو بابرگ های دگر

قانون منع برادر را از ضمیر آدم پاک می کنند

باپنجه راه می رود شبح

با طرح امضای دهانی برلب

ولب هایی بردهان امضا

کشیده ناخودآگاه پرنده به منقار

تمام من

طراحی خوابی بود که با تو طی کردم

کنده ای درخت!

آنقدر که نه جای نشستن

آنقدر که نه جای بهار

روی ماهت هزار چاله خوابیده

ستاره های پشت کمرت راشمرده ام

منت دهانت را عزوجل

که به بوسیدنت موجب قربت است

وبه خندیدنت مزید نعمت

هرنفسی که ببویی ممد حیاط است

وآن دمی که بپیچی مفرح ذات

تادر تورق من تاشو

تادر تورق من تهی

از تورق من تهی

به باد می دهم انگشتی را که از من به مه نفوذ کرد

ونور ریخت

از دهان دریچه به پایین

پاهایی هست که گاهی

وهمیشه راهی هست به بالای پشت بام.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

 

بی ربط است

کسی خودش را به کسی ربط دهد

به خودم تسلیت گفتم!

هی پتک زدم به دیوار

که در!

لاک پشتی که به غار خودش برگشته

موبه مو

باتاریک ترین نقاط زندگی اش کنار می آید

پس تصمیم ما بود که آهو

با قمه از تابلو بزند بیرون

زیبای خفته!

نامت با خطوط تصویری نخندید...

امضا که از بیشه زیر رنگ ها بیدار شود

به آخر خط رسیده ای

وبرنده بمبی است که آخرین تاکتیک خودش را بلعید:

تقدیم شما هلوجان!

پوست کنده نوک زدی به کاهدان به کوه

می چسبم به اصل مطلب

(ول نمی کنی؟!)

معامله این که ستاره ها از هم دور شوند

دعا کنی باران از سقف به دریا

به هم بریزم مونس!

از سرت بنداز که ماهیان زنده را تور بزنیم

بنداز که این کرجی بیافتد به گل

می افتد مته به جان جمجمه ام جلو نیا دیگر!

این شاخه یادگارهای خودش را قطع کرده است.

به پایم گفتم:

به خودت رحم نکردی غزال!

به ساق که پیچیدی

یابو با کفش پاشنه دار

هی پتک به کاهدان

به کوه...

به خودم...

تسلیت گفتم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

دست مي كنم تويِ قاب

تورا ازچارچوب در مي آورم

اين پنجه ها كه بي خود

زمين را ترك نكرده اند؛

اتاق

زيرِ بالم باله مي رقصد

حياط

زيرِ بالم باله مي رقصد

دستي گوشه ي تو

حياطِ پنبه اي

رويايِ نيمه شبم را نرم مي كند:

لَلِه لالايي و لِي لِي يادِ تو مي دهد

ليلي… ليلي…ليلي

كسي نمي گذارد

تو را به ياد نياورد

كسي

فرار مي كند از تو

حياط

ليلي!

اتاق

ليلي!

دست مي كند تويِ قاب

تو را از چارچوب در مي آورد

ليلي!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

همین که کفر تورا در بیاورم کافی است

کلکم را کندم پهن کردم وسط میدان مین و وسط عقربه ی ساعت

محتاط قدم برمی دارم

وغصبی فکر می کنم این سرزمین اشغالی

رگ های نفراتت را به سمت زباله فین بکند یا نه؟

از دوش حمام به حادثه نزدیک می شوم

زمستان است

اتفاقی به این جا رسیده ام

اتفاقی تو موبا بخاری نمی زنی

واین انقلاب...

اتفاقی از زخم های من شروع شد

زنگ می زنم

وشانه خای می کنم از زیر بار منم

زنگ میزنم

اتفاقی زنگ می زنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

بريده ام را

از روزنامه درمي آورم

به ديوار اتاقي كه عطسه ام مي كند،

مي چسبم

هورا! هورا!

من شاعر شدم

دعا كنيد امشب

با پَرِ مرغ هاي تويِ بالشم

تختم پرواز كند

يك پر

دو پر

سلام به روح سرگردان

كه زير نعلبكي آن قدر مي چرخيد

تا بالا بياوري؛

اين چرخ وفلك

كِـي

                 مي ايستد

کـي

اين چرخ وفلك

از پشت نرده ها

براي دختري كه كاملاً خوشبخت است

دست تكان بده

تا زن باخيال تخت

آخرين نفس هايش را پنجره اي كند

وپيرزن

در تابوت اتاقي پَرپَري

پَري شود

دارم به تومي آيم كه با يك استكانِ چاي

زندگي ام را      آرام

دركفِ سيني به هم ريخته اي

اين جا بهشت است

ومن كم كم خودِخودِخدا هستم

كه فرشته ها برايش دست تكان مي دهند

تو! تو!

اي روحِ حسودِ زيرِ نعلبكي

حالابه بريده هاي كسي گوش بده

كه بريده اش را

از روزنامهدر مي آورند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  | 

تصویر

از پنجره سوت کشید ودلم

هُری ریخت وسط خیابان و مردم

دور زدندو

کمربندی

دور زدو

شهر

دور زدو...

انگشت کوچکه ی یک دست

تمام خانواده ی خود را از دست داد!

هراز عود و کافور می دهد نرو!

این سرکندوان به آن سرکندوان چسبیده

من از رنگ مسافرت بالا می آورم

سرم از پنجره بیرون می افتد تصویر سبرتو

...می رود

می آید....

...می رود نرو!

جیغ کشیدیم و برشیشه تار عنکبوت افتاد

باد از زیر چادر ودستمال دزدمونا گذشت

جاری شد برزمین خون گرم من و تو ای ایگناسیو

ازخانه و خیابان و تونل عبور کردیم و صدسال دیگر عبور خواهم کرد

سال

تورا تحویل گرفت و مرا پس فرستاد

وجاری شد برزمین

خون گرم من و تو ای...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط فرشته اصلاحی  |