بارت در مقاله ای که این نقل قول از آن گرفته شده است از گرایش تازه ای در جهت تقدس زدایی از تصورنویسنده در ادبیات دفاع کرده است
. به گفته ی بارت نویسنده شخصیت نوینی است که جامعه آن را آفریده. همان طور که شخصیت انسان به طور کلی آفریده ی جامعه است. در ادبیات این تصور که نویسنده تعیین کننده است، یعنی تنها ریشه و منبع و مفهوم درست از متن است یک اشتباه محض است. به گفته ی بارت متن رشته ای از کلمات نیست که مفهوم ربانی واحدی را برساند که حاوی پیام نویسنده یا به قولی خدا باشد بلکه فضایی چند بعدی است که در آن مجموعه ای از نوشتارها که هیچ کدام اصل نیستند باهم برخورد کرده و آمیخته اند.در گذشته پژوهش ادبی همان پژوهش درباره ی نویسندگان بوده است که شامل مصاحبه ها، خاطرات، زندگی نامه می شود که منتقدان را وادار به پژوهش روان کاوانه از نویسنده و اثر می کرد
.به طور مثال می توان گفت پیش از آن چون زنان به اشتباه بی استعداد وفاقد خلاقیت شناخته شده بودند با آثار آن ها همان رفتاری می شد که باخود آنان
. این در حالی بود که بسیاری از این آثار از شاهکارهای آن دوره بوده اند.اگر چه ممکن است از یک اثر تفسیر ایدئولوژیکی هم بشود که به نویسنده و خالق اثر مربوط است، اما آن چه مسلم است ایدئولوژی هرگز به طور مستقیم در یک اثر بازتابیده نیست بلکه رمز زیبایی شناختی و رابطه ی آن اثر است
.خواندن همیشه بازآفرینی است و منظور اصلی اثر را نه خواننده در می یابد و نه تحلیل گر
.امروزه متن را گفتگوی میان نویسنده و خواننده و تفسیر را گذارو تابع وضعیت خاص به شمار می آورند
. آن چه بارت به آن تولد خواننده می گوید ممکن است لزومن اعلام مرگ نویسنده نباشد اما مسلمن اقتدار اورا محدود تر می کند.به گفته ی فوکو آشکار شدن این مطلب که شکسپیر در خانه ای که جهانگردان از آن بازدید می کنند به دنیا نیامده است، کارکرد نام نویسنده را تغییر نمی دهد
. اما اگر ثابت شود غزلیاتی را که به او نسبت داده اند را نسروده دگرگونی بزرگی به وجود می آید. این به معنای انکارآن نیست که پشت هر نوشته ای شخصی ست که می توان وجود خارجی اش را مشخص کرد و همان شخص است که اثر را نوشته است. هر متن هنگامی که نوشته می شود نواهایی پر شمار و احتمالن متناقض را در بر می گیرد و به هم پیوند می دهد.در واقع نباید از خواننده توقع داشت که خود را با نظرهای واحدی در باره ی آن چه نویسنده می گوید یک دل کند، بلکه امکان برداشت از متن را به عهده ی خود خواننده می گذارد
.باختین فورمالیست روسی زمانی درباره ی داستایوفسکی نوشت که او آفریننده ی رمان چند آواست که شاید بشود گفت عامل اصلی مرگ نویسنده همین چند آوایی در متون است که پیچیدگی جهان را در ساختار تودرتو و چند آوای خود نشان داد و متن را از آن وحدت تک گویانه در آورد
.بعدها جیمز جویس،ویرجینیا ولف و روب گریه به این نوع نوشته روی آوردند
. چندآوایی متن را از دست تفسیر نویسنده درآورده و به خواننده و تفسیر او از محیط اجتماعی تقدیم می کند.مرکزیت نویسنده در جامعه شناسی ادبیات موضوع مهمی ست و مفهومی تعدیل شده از نویسنده به هیچ روی واقعیت وجود نویسنده را تغییر نمی دهد
. در واقع مرکززدایی از نویسنده را نبایستی با مرگ او یکسان دانست.اما آن نویسنده که سرچشمه ی ثابت و یک نواخت و ناآفریده ی خلاقیت بود به راستی مرده است
. مفهوم تعیین کنندگی نویسنده در مورد متن نیز به چون و چرا گرفته شده است.ولی نویسنده که اکنون اورا آفریننده ی زبان، ایدئولوژی و مناسبات اجتماعی می دانندش، هم از لحاظ مفهوم متن و هم از لحاظ زمینه ی درک جامعه شناختی ادبیات اهمیت اجتماعی اصلی را حفظ می کند چرا که در هر صورت او اولین کسی ست که مفهوم را تعیین می کند
. برگرفته از کتاب«تولید اجتماعی هنر» نوشته ی «جانت ولف»