ساختار تودرتوي داستان به داستان سرايي هندي مي ماند،به گونه اي كه از يك داستان نقبي به داستان ديگر زده مي شود.
واز طرف ديگر بسامد بالاي اسامي عربي اين كتاب را به اعراب منسوب مي كند.(اما آن چه مبرهن است درآن دوره اعراب داستان نويسي به اين شكل نداشته اند.)
ابن نديم هزارويك شب را شامل 200قصه مي گويد كه بعدها به خاطر ساختار قابل انعطاف كتاب گسترش پيدا كرده اند.اولين نشانه هاي وجود كتاب مربوط به قرن پانزدهم است همچنين ابن نديم معتقد است كه قصه ها براي هما خواهرتهمتن پسره سفنديار گفته شده اند .
اما اكثر پژوهش گران امروز ريشه ي كتاب را هندي مي دانندو اين برخلاف نظرات ابن نديم و مسعودي است كه با توجه به اسامي ايراني شهرزاد،دنيازادو…ريشه ي هزارويك شب را ايراني مي دانستند.
در قرن هشتم تعدادي قصه هاي ايراني به عربي ترجمه شد كه مي توان آن هارا باعث به وجود آمدن اين اختلافات دانست.به گفته ي بورخس اين كتاب به دست هاي هر مترجمي افتاد شكل تازه يافت و داستان هاي تازه اي به آن افزوده شد.
آن چه مسلم است مجهول المؤلف بودن هزارو يك شب نه تنها به ساختار داستان ها لطمه نزد، بلكه كتاب را متعلق به تمامي فرهنگ ها كرد.
عدد هزارو يك چه نقشي در فرهنگ عامه دارد
در مفهوم نام هزارويك شب روايات بسيار است برخي معتقداند كه اين كتاب ريشه ي ايراني داشته و در ابتدا «هزار افسانه» بوده كه معادل عربي آن هزار خراف1 است.(خرافه نام يكي از افراد طايفه ي بني اودراست كه در روايات آمده، وي توسط شيطان تسخير و سپس رها شده كه بعدها تجربيات خويش را بازگو مي كند. ) به مرور زمان هزار خرافه به زبان عربي در آمده وبه الف خرافه تغيير نام داد سپس به الف ليلة و پس از آن به «الف ليلة وليلة» يعني هزارو يك شب تغيير نام داد.
در عرفان ايراني هزارويك مفهوم بي نهايت را عنوان مي كند.عطار به نقل از ترمذي عارف مي گويد: او خدا را هزارويك بار ديده، نظامي مي گويد در اشعار من هزارويك راز وجود دارد.
عده اي معتقداند هزارويك براي رعايت سجع كلام بوده چنان كه هزار شب به هزارو يك شب تغيير نام مي دهد تا نظم كلامي را رعايت كرده باشند. واين خود ناشي از علاقه ي اعراب به نظم بوده است.
برخي مي گويند بنابر اعتقاد اعراب به نحس بودن اعداد زوج، هزارويك جانشين هزار شده است.
همچنين در عرفان «يك» نشانه ي وحدت است و ايشان با آوردن يك وحدانيت را به رخ مي كشند، چرا كه هزار كه عددي زوج است نمايان گر كثرت بوده و ايشان با افزودن يك وحدانيت را يادآوري مي كنند.
در كارگه كوزه گري رفتم دوش ديدم دوهزار كوزه گويا و خموش ناگاه يكي كوزه بر آورد خروش گفت كوكوزه گروكوزه خروكوزه فروش
چنان كه ازاين ابيات برمي آيد كوزه نشانه ي وجود است، وجودي كه مي تواند متعلق به انسان يا خدا باشددوهزار نشانه ي موجوداتي كه در وهم و سكوت به سر مي برند و يك نشانه ي كسي
كه با اعتراض خود خفقان را از بين مي برد مانند شهرزاد كه با خفقان و ظلمات به مبارزه بر مي خيزد.
عده اي معتقدند هزار عددي است نامتناهي كه با آوردن يك اين دور توالي بيشتر به چشم خورده مي شود. هزار و يك به تسلسل اشاره اي دارد تسلسلي كه در آن با آوردن هزار آرامش برقرار شد و با اضافه كردن يك خبر از دوره اي جديد مي دهد، اين تسلسل در داستان ها نيز موجود است، با پايان گرفتن يك داستان شهرزاد به داستان باورنكردني ديگري اشاره مي كند و اين تا پايان كتاب ادامه دارد.
اعداد يك در اشعار بسياري به چشم مي خورند كه در همه ي آن ها گاه نماد انقلاب، گاه نماد اكتفا و گاه نماد همان وحدت است.
چو عقليد چو عقليد هزاران و يكي چيز پراكنده به هر خانه چو خورشيد روانند
بگذار ماه و منگر به گسستگي زهره تو گسستگي غمش بين كه يكش هزار بادا
مستان خدا گر چه هزارند يكي اند مستان هوا جمله دوگانه است و سه گانه
اندرين شطرنج برد و ماند يكسان شد مرا تا بديدم اين هزاران لعب يك كس مي نهاد
انتظار حبوب زير زمين هر يكي دانه را هزار كند
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاري تو يكي شهر بزرگي نه يكي بلكه هزاري
هزار جان طلبيد و يكي ببردم پيش بگفت باقي گفتم بهل كه وام شود
در تمامي ابيات بالا يك معناي هزار و هزار معناي يك است.
آن چه از شب به ياد مي آوريم
شب: ظلمات، موجودي مادينه، تاريكي، وهم، خواب، خستگي، طويل بودن اين نشانه هايي است كه هر كس ممكن است از شب ياد كند.
قلمرو داستان شب است، زماني كه تشخيص حق و باطل سخت مي شود، شهرزاد در دو.ره اي ظلماني، آن هم در مكاني مخوف به داستان گويي مي پردازد. مكاني كه در آن هر لحظه بيم مرگ مي رود، و اين خود اشاره اي به شب دارد و نشان بيم و وهمي است كه هم در داستان و هم در وجود شهرزاد موج مي زند و همين بيم از مرگ موجب تنيدگي داستان ها در هم مي شود تا شهرزاد با ايجاد تعليق بيش از پيش مرگ خود را به تعويق بياندازد.
به جانت اي بت شيرين دهن كه من چون شمع شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
او براي پاس جان خود مجبور است تمام شب بيدار بماند و داستان بگوييد، داستان هاي عجيبي كه به گونه اي خود طعنه به خواب مي زنند، خواب پادشاهي كه به خاطر بغض و كينه اي ريشه دار از مملكت خود غافل مانده به حواشي مي پردازد و شهرزاد با داستانهاي پند آموز خود كم كم او را متوجه اطراف كرده از حواشي دور مي كند.
شاه بيدار بخت را هر شب ما نگه بان و افسر و كلهيم
تو غنيمت شمار صحبت ما كه تو در خواب و ما به ديده گهيم
مهمترين نشانه ي شب مونث بودن آن است كه اشاره اي به كشش جنسي در بن مايه ي اصلي داستان است مي كند، چنان كه شهرباز به همين علت زنان زيادي از سرزمين خود را كشت تا جايي كه شهرزاد با افسون گري و استفاده از همين مسئله طي هزار و يك شب موجب آرامش دوباره شهرباز مي شود.
شب شهرباز را نرم خو مي كند، تا شهرزاد با حربه ي شيرينش روزهاي او را نيز از آن خود كند.
شب قدري چنين عزيز و شريف با تو تا روز خفتنم هوس است
وه كه دردانه اي چنين نازك در شب تار سفتنم هوس است
تاثیر هزارويك شب بر نويسندگان وهنرمندان جهان
«
كتاب۰ شب هاي عربي يا هزارو يك شب از قرن 15 توسط غربيان مورد ستايش قرار گرفت و در سال 2004 از جانب يونسكو به عنوان يكي از آثار با ارزش يونسكو پذيرفته شد.در اين سال به مناسبت صدمين سالگرد ترجمه ي فرانسوي اين كتاب توسط فرانسوا گالان(1704)همايش هايي در فرانسه و آلمان برگزار و درموزه ي مردم شناسي ژاپن در اوزاكا نمايشگاهي براي آن تشكيل شد. توجه مردم نيز به اين اثر فرهنگي روز به روز در حال گسترش است و ابعاد مختلف آن روز به روز بيشتر مورد توجه قرار مي گيرد.»1
در اين ميان آن چه را كه نمي توان ناديده گرفت تأثيري است كه هزارو يك شب بر نويسندگان و هنرمندان جهان نهاده است.
قصد نگارنده از اين مطلب آن است كه با معرفي برخي از كساني كه متأثر از اين كتاب بوده اند، عمق معجزه آساي هزارويك شب را به خواننده منتقل كند.
تأثيري كه گاه بسيار اندك و گاه موجب تحول در هنر وحتا انگيزه ي به وجود آوردن سبكي تازه شد.
از آن جا كه امكان معرفي كامل اين افراد ميسر نيست به شرح كوتاهي در باره ي برخي از ايشان اكتفا كرده و از باقي تنها نامي مي آوريم.
بهرام بيظايي(1938
)نمايشنامه نويس ايراني كه تاكنون حدود 40 نمايشنا مه نوشته است. وي در اكثر نمايشنامه هاي خود سعي داردخود را از زير نفوذ غرب و نمايش هاي غربي دور نگه دارد. به اين منظور هميشه دراكثرآثارش پي رنگي از داستان ها حكايات و آثارگذشتگان ديده مي شود. مانند: سفر هشتم سند باد، شب هزارويكم شهرزاد،و…
سر ريچارد برتون(1890-1821
)شخصيت غير متعارف واكتشافاتش در شرق آفريقا وترجمه ي هزارويك شب به انگليسي سبب شهرت اوشد.درسال1841به عنوان سرباز درارتش كمپاني هندشرقي در افغانستان كاركرد و زبان هاي هندي وفارسي را يادگرفت.سپس به شكل يك مسلمان در آمده به مكه و مدينه سفركرد. كتاب هاي زيادي نوشت كه مشهورترين آن ها«گود و سند»، «مكه و مدينه»، «شرق آفريقا»و آفريقاي غربي است.ترجمه ي هزارويك شب را در 10جلد چاپ كرد كه تأثير زيادي بر آثار جيمزجويس داشت و تا كنون نيز مهم ترين ترجمه از اين كتاب است.
خورخه لوئيس بورخس(1986-1899
)شاعر داستان نويس و انديشمند آرژانتيني كه سبك منحصر به فرد او در استفاده از نمادها،عناصر خيالي و اسطوره ها وي را از بسياري اديبان متمايز كرد.
او بارها در سخن راني هايش از شيفتگي خود نسبت به هزارويك شب صحبت كرده. از گفته هاي اوست كه: هزارويك شب مرتب در حال دگرگوني است و بر حسب آن كه مترجم آن چه كسي است شكل عوض مي كند و متحول مي شود.بنابراين مي توان گفت كه اين كتاب يك گنجينه ي ادبي فرامليتي است.
گابريل گارسيا ماركز(1927
)در كلمبيا متولد شد اورا مي توان سردمدار داستان هاي رئاليسم جادويي آمريكا دانست.تأثير هزارويك شب را مي توان در آثار او به وضوح يافت. از ساختار
تودرتوي صدسال تنهايي تا جادوي داستان هاي كوتاهش. در جواني هزارويك شب
را خوانده وشايد بتوان گفت اين كتاب او را به رئاليسم جادويي رهنمون ساخت.
ادگار آلن پو(1849-1809
)نويسنده ي آمريكايي كهئ با الهام از هزارويك شب كتابي با عنوان هزارودو شب
نوشت. او در اين كتاب از اكتشافات و اختراعات استفاده كرده كه به آن لحني طنزآلود داده است.
«
اسامي گروهي ازنويسندگان و هنرمنداني كه در سراسر جهان از هزارويك شب تأثير پذيرفته اند»{به نقل از فصلنامه فرهنگ مردم ص84}لودويك آريستو ريچارد بوجدار
ادگار آلن پو خورخه لوئيس بورخس
ابن نديم جوواني بوكاچيو
ابونواس بولسلاولسميان
ابويوسف بهرام بيضايي
يوهانس استروپ پيرپائولوپازوليني
ابوالفهرج اصفهاني جان پاين
الخراط جورج پرس
جورج اليوت يان پوتوكي
داودانتاكي ويليام تاكاري
بهاءالدين ايبشيهي مارك تواين
واشنگتن ايروينگ آلفرد تينسون
محمد ايطليدي آسيه جبار
جان بارت طاهربن جلون
جيان باتيستا بازيل جيمز جويس
لئون باكت ابوعبدالله جهشياري
ارنست براما چفري جاوسر
سرريچارد برتون دام چاويس
اميلي و شارلوت برونته اميل حبيبي
ويليام بكفورد يوسف ابن حجاج
ميشل بوتور توفيق حكيم
پايان بندي و آغاز در داستان هاي هزار ويك شب
شيوه داستان سرايي
آن چه در هزار و يك شب بيش از هر چيز به چشم مي خورد ساختار تو در توي آن است به گونه اي كه هر داستان از دل داستان ديگر بر آمده و يا شامل داستان هاي ديگر است واين تودر تو به آن جا مي رسد كه اشخاص فرعي يك داستان تبديل به راوي يا شخصيت اصلي داستان ديگر مي شود .پروتاگونيسم به آنتاگونيسم و آنتاگونيسم به پروتاگونيسم بدل مي شود.
چنان چه در مباحث پيشين گفته شد ساختار قصه درقصه story with in story چارچوبي ايده آل براي داستان سرايي شرق محسوب مي شود كه ابتدا از داستان سرايي هندي به شيوه هاي داستان سرايي مناطق ديگر راه يافت.
داستان از حكايت شهرزاد و شاهزمان آغاز مي شود وتا هزارويك شب ادامه پيدا مي كند. خواننده ي كتاب در اين ميان با موتيف هاي يكساني روبروست كه به نظر مي آيد اين يكساني عمل در اشخاص جهت يادآوري داستان هاي گذشته است.چرا كه مخاطب در قبال فضاي وهم انگيزسوررئاليست و تودرتوي كتاب، دچار سردرگمي مي شود و ممكن است رشته ي اصلي داستان را از دست بدهد. قصه گو با اين ترفند شنونده ي خودرا به يادآوري داستان اصلي متوجه مي كند. داستان ها شامل دو نوع مي شوند؛1-داستان هاي دربرگيرنده 2- داستان هاي دربرگرفته شده.
داستان هاي دربرگرفته شده در دل داستان هاي دربرگيرنده، وداستان هاي دربرگيرنده دردل داستان اصلي نهفته اند.
شكل روايي داستان كه بر پايه ي بازگشت به گذشته است:
اين در حالي ست كه ارتباط هزارويك شب با تمامي اقشار يك جامعه چون؛قصاب، بازرگان، چوپان، وزير، شاه، گدا و… همذات پنداري مخاطب را برانگيخته و داستان ها را قابل فهم و غير پيچيده مي كند.
حكايت دهقان و خرش كه از زبان وزير براي شهرزاد گفته مي شود و بر او بي اثر است تمثيلي است از ضعف داستان سرايي پدر(مرد) در مقابل دختر(زن) و راهنماي مخاطب براي روبرو شدن با اعجوبه ي پستوبه پستوي داستان سرايي شهرزاد.
تم اصلي تمام حكايات برپايه ي حادثه ريخته شده. حوادثي كه در آن دلايل عاطفي بر منطق و دلايل منطقي مي چربد. حوادثي كه قهرمان آن ها typical بوده و هرگز از اين محدوده پارا فراتر نمي گذارند.آدم ها درون ندارند و به وسيله ي اعمال بيروني شناخته مي شوند.
آن جه كتاب را با وجود آفتي به نام سانسور از ادوار گذشته تا كنون زنده نگاه داشته فرهنگ شفاهي و سينه به سينه ي آن است.
قصه گويي جاويدان بوده وپايان نمي يابد، ساختار پيچ درپيچ آن خواننده را همراه خود به جايي فراتر از واقعيت برده و در دنياي تخيل را بر او مي گشايد.
تضادها
آن چه كه دنيا را بر پايه ي خود نگاه داشته،تضاد ميان تمام موجودات است، دنياي ديالكتيكي كه از كوچكترين ذرات، بهاتم ها، مولكول ها، اشياء،موجودات و انسان ها رسيده است و به اين وسيله بر پايه ي تضادها بنا شده.
در اين ميان دنياي هزارويك شب نيز دنيايي است سرشار از تضادهاي ديالكتيك كه داستان ها بر پايه ي آن شكل گرفته و كنش و واكنش ميان پرسوناژها، شنونده ي مشتاق را به حيرت مي آورد.
هزارويك شب مملو از خوب ها وبدهايي ست كه گاه در قالب جن وپري رفته و گاه
به شكل زناني عفريته ويا زناني كه تا حد تقدس پيش مي روند در مي آيند. بهترين نمونه ي اين زنان مقدس شخصيت اصلي داستان، شهرزاد است. زني كه با درايت خود پادشاه نادان،زورگو و كينه جويي را به فردي عاقل و عدل گستر بدل مي كند، تا جايي كه در شب يكصدو چهل و هشتم مي گويد:اي شهرزاد! مرا زاهد كردي و از كشتن زنان و دختران پشيمان گشتم.
هزارو يك شب مملو از انسان هايي است مشابه با اعمالي متضاد. وزرايي كه گاه دشمن خوني پادشاه ورعايا و گاه دوست رعايا و مشاور به حق پادشاه اند.
مجازات ها و پاداش ها، فقر و ثروت ها، اسارت و آزادي ها، همه وهمه گوشه و كنايه اي هستند به عالم انسان هاي مشابه با دروني متفاوت و طغيان گر كه تضاد دربين آن ها كم نبوده و نيست
تاريخ وجريان سيال ذهن
«
چنين گويند كه ملكي از ملوك آل ساسانيان …» هزارو يك شب با اين جمله شروع مي شود، اما آن چه مارا در همين ابتداي امر به تأمل وا مي دارد وجود افرادي چون هارون الرشيد، جعفر برمكي، ابو نواس و اشخاص تاريخي ديگرند كه ممكن است در هر زماني، چه قبل و يا چه بعد از آل ساسانيان زيسته باشند.در اين جا چه اتفاقي افتاده؟ آيا شهرزاد و شاهزمان متعلق به عصر ساسانيان نيستند؟ آياشهرزاد در داستان هاي خويش پيش گويي كرده؟ يا نه، كتابي كه طي اعصار مختلفي توسط راويان مختلفي به رشته ي تحرير در آمده هيچ بعيدنيست كه بنا به خواست ملوك گوناگون نيز اشخاص مختلفي به آن وارد شده باشند.
هارون الرشيد كه در جايي به خليفه ي عدل گستر مشهور بوده و جن و پري نيز اورا ستايش مي كنند( اگرچه ممكن است ستايش جن و پري از هارون ريش خندي به خلافت او باشد كه اين خود ناشي از وجودعدم قطعيتي است كه در فواصل كتاب موج مي زند.) در جايي ديگر بدل به كسي مي شود كه ابونواس پالان خري را كه
او بر تنش انداخته، لباسي مي داند كه هارون از تن خود در آورده وپيشكش ابونواس كرده است.
اما اين فضاي مبهم كه از ساسانيان به آل عباسي و برمكيان مي رود ناشي از چه مي باشد جز جريان سيال ذهن كه چشم مخاطب را به تمام اعصار مي گشايد.
اگرچه روايات فاقد پرسپكتيو و چشم انداز بوده و در سطح شكل مي گيرند اما همزماني ميان اشخاص و تمامي داستان ها، چشم مخاطب را مانند نگاره هاي ايراني به هر سو جلب مي كند و مفهوم يكدستي ازتمام نگاره هاي هزارويك شب چكيده مي شود كه حامل پيام صلح و دوستي است.
تعلیق و تعويق
ترس از مرگ شهرزاد را برآن مي دارد كه باترفندي ملك اورا براي چند شب هم كه شده زنده نگاه دارد، واين ترفند چيزي نيست جز قصه سرايي. قصه هايي كه هر لحظه ملك را با نفس بد خود درگيرتر مي كنند.
راوي داستان ها مخاطب خودرا چنان به تعليق مي اندازد كه ناگزير مرگ وي به تعويق بيافتد و اين ازداستان اصلي به داستان هاي فرعي كشيده مي شود.
ترس از مرگ شخصيت يك داستان را برآن مي دارد تا با داستان سرايي مرگ خود را به تعويق بياندازد. مانند داستان بازرگان وعفريت؛ سه پير براي نجات جان بازرگان حكايت خود را مي گويند، كه عفريت به پاداش هر حكايت از يك سوم خون بازرگان درمي گذرد و در نهايت بازرگان از اين مهلكه جان سالم به در مي برد.
به همين منوال مي توان گفت كه علت بيشتر داستان هاي گفته شده به تعويق انداختن مرگ و نجات جان افراد است.
به نظر مي رسد كه ترس از مرگ شهرزاد را بر آن مي دارد تا داستان هايش همه حول همين حيطه بچرخند
پايان بندي و آغاز در ده حكايت هزارويك شب
به راحتي مي توان پايان بندي و آغاز در ده حكايت ابتداي هزارو يك شب را به تمام حكايات آن تعميم داد،چراكه شهرزاد از يك عنصر براي بداهه گويي در آغاز و انجام تمام داستان ها استفاده كرده است وآن چيزي نيست جز همان تعليق.
داستان ها شامل دونوع پايان بندي مي باشند:1-پايان بندي ظاهري 2-پايان بندي باطني.
داستان هاي بلند و داستان اصلي داراي پايان بندي باطني و داستان هاي كوتاه ـ كه در دل داستان هاي بلند جاگرفته اند ـ داراي پايان بندي ظاهري هستند.
پايان بندي هر داستان با آغاز داستان ديگر چنان تنيده شده تا شهرزاد شنونده ي خود را به شنيدن داستان بعد راغب نمايد. اما مي توان گفت پايان بندي و آغاز داستان ها برپايه ي دوشكل ديگر نيز ارائه مي شوند:1- منطق زمان 2- منطق قصه.
قصه هاي طولاني با پايان يافتن شب و رسيدن روز، پايان بندي ظاهري يافته و ادامه ي آن ها به شب بعد موكول مي شود(منطق زمان). گاه نيز قصه خود به پايان مي رسد و به قصه ي بعد پيوند مي خورد(منطق قصه).
به ندرت پيش مي آيد كه يك حكايت هم طبق منطق زمان و هم منطق قصه به پايان رسد كه در اين صورت شهرزاد جاي خالي نگذاشته عرصه را براي داستان ديگر مهيا مي كند.
منطق ساختاري داستان ها:
1-حكايت شهرباز وبرادرش شاهزمان(شامل حديث عفريت و دختر)
2-حكايت دهقان وخرش
شب اول
: 4-حكايت پير و غزال3-
حكايت بازرگان و عفريت شب دوم:5-
حكايت پيرو دو سگش6-
حكايت پيرواسترشب سوم و چهارم
:7-
حكايت صياد شب چهارم:(
شامل حديث عفريت، 8-ملك يونان و حكيم رويان شب پنجم:حديث شاه زاده وماهيان) 9-حكايت ملك سندباد
10-
حكايت وزير و پسر پادشاهشبششم، هفتم،هشتم و نهم
:باقي حكايت صياد و كه داستان ماهيان رانيز دربر دارد
تقسيم بندي داستان ها براساس انواع آغازو انجام
داستان ها يي كه با چنين گويند،شنيده ام و… شروع مي شوند
:حكايت شهرباز و برادرش شاه زمان، حكايت دهقان و خرش، حكايت بازرگان وعفريت، حكايت ملك سندباد، حكايت وزير و پسر پادشاه
حكاياتي كه با پرسش شنونده ي راغب، آغاز مي شوند
:حكايت دهقان و خرش، حكايت ملك سند باد، حكايت وزير و پسرپادشاه
حكاياتي كه به عنوان حديث نفس بيان مي شوند
:حكايت پير وغزال، حكايت پير ودو سگش، حكايت پير و استر،(نيز دو داستان غير مستقل دخترو عفريت و شاه زاده و بركه ي ماهيان)
داستان هايي كه براساس منطق زمان دچار پايان بندي ظاهري شده و با جمله ي؛ چون قصه بدين جا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست، نيمه كاره رها مي شوند
:حكايت پير و غزال، حكايت ملك سندباد،حكايت ملك يونان وحكيم رويان:
حكاياتي كه پايان بندي آن ها براساس منطق زمان و قصه هماهنگ است
:حكايت بازرگان و عفريت(در پايان شب دوم)
ترفند شهرزاد براي پيوند حكايت بازرگان و عفريت و حكايت صياد جهت ايجاد تعليق دوباره و راغب كردن شهرباز به شنيدن:
«…چون شهرزاد قصه بدين جا رسانيد، بامداد شد و لب از داستان فروبست.خواهركهترش دنيازاد گفت: اي خواهر طرفه حكايتي گفتي. شهرزاد گفت اگر از هلاك برهم و ملك مرا نكشد، درشب آينده حكايت صياد كه بسي خوشتر از اين حكايت است، گويم. ملك با خود گفت كه طرفه حكايت مي گويد اين را نكشم تاباقي داستان شنوم.»
داستان هايي كه براي تمثيل آغاز مي شوند
:حكايت ملك يونان و حكيم رويان:
«گفت دروغ مي گويي و مثل من و تو مثل وزير ملك يونان و حكيم رويان است و آن اين بوده كه:…»
حكايت ملك سندباد:
«…گمان دارم كه تو اين سخن از رشك گفتي و همي خواهي كه من اورا كشته، پشيمان شوم. بدان سان كه ملك سندباد پشيمان شد.
چون قصه بدين جا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست. چون شب پنجم برآمد شهرزاد گفت اي ملك جوان بخت وزير گفت: چون است حكايت ملك سندباد؟ گفت: شنيده ام كه…»
حكايت وزير و پسر پادشاه:
«…چون ملك يونان حكايت بدين جا رسانيد، وزير گفت: اي ملك، اگر نصيحت پذيري برهي وگرنه هلاك شوي. چنان كه وزير به پسر پادشاه حيلت كرده خود هلاك شد ملك گفت: كدام است آن حكايت؟ وزير گفت: شنيده ام كه…»
داستان هاي ياد آورنده ي داستان اصلي
:داستان غير مستقل عفريت و دختر(عفريت دختر را از داماد مي ربايد و دختر براي انتقام پنهاني
با تمام رهگذرها هم آغوش مي شود)حكايت پير و استر(خيانت همسر پير به او و هم آغوشي با
غلاام زنگي)، داستان غير مستقل شاه زاده و بركه ي ماهي ها(خيانت همسر شاه زاده به او و هم آغوشي اش با غلام زنگي)
داستان هايي كه در دل داستان هاي ديگرند اما هويت مستقل پيدا نمي كنند
:داستان عفريت ودختر در دل حكايت شهرباز و شاه زمان، داستان عفريت و حضرت سليمان در دل حكايت صياد، داستان شاه زاده و بركه ي ماهي ها در دل حكايت صياد.
داستان هايي كه راوي آن ها به بيان آن ها نمي پردازد
:حكايت نگفته ي نهنگ و صياد توسط حكيم به بهانه ي در بند بودن(در حكايت ملك رويان و حكيم رويان) حكايت ناگفته ي امامه و عاتكه توسط عفريت به بهانه ي در بند بودن(در حكايت صياد).
******
در ادبيات داستاني كمتركتابي پيدا مي شودكه دست كم يك روايت از روايات هزارويك شب را در خود نهان نكرده باشد، كمتر نويسنده اي پيدا مي شود كه اين كتاب را خوانده و تحت تأثير قرار نگرفته باشد
.ودر آخر، كمتر كتابي پيدا مي شود كه پرنده ي اقبال برشانه هاي اونشسته و چشم تمامي دنيا را به خود دوخته باشد
.هزارويك شب روايتي است كه هرگز پايان نيافته و هر عصر، فصلي جديد به آن اضافه مي كند
.-------------------------------------------------------------------------------------------
فهرست منابع
:1-
؟، هزارويك شب،ترجمه ي عبداللطيف طسوجي، نشر جامي، چاپ اول، تهران1379.2-
كتاب عشق و شعبده، نغمه ثميني، نشر مركز،چاپ اول،تهران1379.3-
روايت هاي شفاهي هزارويك شب، محمد جعفري(قنواتي)، نشرعلم، چاپ اول، تهران1384.4-
فصلنامه فرهنگ مردم، سال سوم، شماره11و12، تهران 1383.