به مهدی گفتم درخت
تمام تعاریفش ریخت
مرا جمع کردندو بابرگ های دگر
قانون منع برادر را از ضمیر آدم پاک می کنند
باپنجه راه می رود شبح
با طرح امضای دهانی برلب
ولب هایی بردهان امضا
کشیده ناخودآگاه پرنده به منقار
تمام من
طراحی خوابی بود که با تو طی کردم
کنده ای درخت
!آنقدر که نه جای نشستن
آنقدر که نه جای بهار
روی ماهت هزار چاله خوابیده
ستاره های پشت کمرت راشمرده ام
منت دهانت را عزوجل
که به بوسیدنت موجب قربت است
وبه خندیدنت مزید نعمت
هرنفسی که ببویی ممد حیاط است
وآن دمی که بپیچی مفرح ذات
تادر تورق من تاشو
تادر تورق من تهی
از تورق من تهی
به باد می دهم انگشتی را که از من به مه نفوذ کرد
ونور ریخت
از دهان دریچه به پایین
پاهایی هست که گاهی
وهمیشه راهی هست به بالای پشت بام
.