در اين جا با نمايشنامه اي روبرو هستيم ، كه با دقت بيشتر مي توان با تكيه بر عناصر راهنما كننده ي آن پي
به پيام اصلي نمايشنامه نويس برد .
طراحي صحنه ، در واقع نمايانگر ساختمان هاي تو در توست . به طوري كه انگار هرخانه ، در خود چشم انداختي از خانه ي ديگر و خيابان و . . . را دارد . از اين زاويه مي توان خيابان ، اتاق آلفيري ، خانه ادي و چند نما از ساختمان هاي ديگر را به صورتي اجمالي ديد ، كه اين خود نمادي از تو در تو بودن و مرتبط بودن زندگي ها با هم است .
آدم هايي كه ناگزير ، كوچكترين رفتارشان از چشم و ديد اجتماع روبرو پنهان نمي ماند ناخودآگاه تأثير مثبت يا منفي محيط پيرامون بر زندگي آنها به چشم مي خورد.آن هاناچارند در اجتماعي باشند كه علي رغم ميلشان آن ها را وادار به انجام كارهايي مي كند كه ديگران را تحت تأثير رفتار مثبت خود قرار دهند و اگر خلاف اين را انجام دهند،انگشت نماي خاص و عام مي شوند .
شروع حركتي نمايش با مايك و لوئيز است . اين دو نفر در واقع نقش زيادي در نمايش ندارند ، تنها دو نفر از مردم عادي اند كه مسير با شروع كار از آن ها حظور مردم عادي را در اطراف خانه ادي ، گوشزد كرده و سر شانس بودن ادي را به رخ مي كشد .
پس از آن آلفيري كه داناي كل ماجرا است در گفته هاي آغازيش اولين چيزي كه مي گويد اين است كه آن دو با اكراه به او سلام كرده اند و اين خود نمادي از زندگي در هم تنيده ي آن مردم است و چشم و هم چشمي ها و پشت سر هم حرف زدن ها و تهمت ها و علائمي كه نشان دهنده ي يك زندگي سنتي است . اگر چه اين ها در جامعه اي مدرن زندگي مي كنند ، در واقع نمادي از سنت به جا مانه اي هستند كه مثل دمل بر پوست اجتماع مدرن نيويورك وجود دارند .
آلفيري مي گويد پشت سر اين سلام مشكوك آن ها سه هزار سال بد گماني خوابيده و اين به آن معنا ست كه مردم اين جا سنتي و خرافي اند و حتا اگر بخواهند از زير اين یوغ بيرون بيايند اجداد آن ها كه سال ها پيش اين افكار را داشته اند ، چنان افكار خود را چنان در مغز آن ها كرده اند كه از آن نمي توانند فرار كنند .
اما آلفيري مردي است كه در واقع خود را از اين برزخ سنتي – مدرن بيرون كشيده واكنون يك تحصيل كرده است . وكيلي كه همه چيز را در قانون مي بيند ، اما مي داند كه گاهي قانون هم نمي تواند كاري براي كسي انجام دهد . از آن جا كه اين داناي كل قصد ندارد چيزي را مخفي نگه دارد ، درباره ي ادي از همان ابتدا از فعل گذشته استفاده مي كند و نيز از عدالتي مي گويد كه در اين اجتماع اهميت دارد .
در تقابل با آلفيري ما ادي را داريم . يك بار بر بندر ، مردي كه به خاطر باركشي احتمالن شانه هاي خميده اي دارد . او بويي از علم و روشنفكري نبوده و بر عكس آلفيزي كه مي خواهد رفتار خود را هميشه در كنترل داشته باشد وخود را نمادي از قانون نشان دهد ، ادي تنها يك مرد معمولي است كه ضمختي كارش او را هم سخت بار آورده و ناخود آگاه انساني است كه طبق غريزه ي خود عمل كرده و كنترلي بر رفتار خود ندارد ( نه درباره ي علاقه اش به كاترينا و نه رفتارش با رودلفو و ماركو ) تا جايي كه در قسمتي از نمايش از كاترينا لب گرفته و رودلفورا براي تحقير كردنش مي بوسد .
اولين نشانه از رفتار سنتي ادي در مقابل كاترينا بروز مي كند . او به دامن كاترينا اشاره كرده و از كاترينا مي خواهد ديگر آن را نپوشد . او در واقع از آن كه كاترينا براي لوييز دست تكان داده عصبي شده و اين عصبيت باز خوردش را در دامن كتي نشان مي دهد . ادي دست به هر كاري مي زند تا كاترينا را از ازدواج با رودلفو پشيمان كند و در نهايت وقتي مي بيند از دست قانون نيز كاري ساخته نيست دست به عملي نا خواسته مي زند ، با وجود آن كه در ابتداي نمايش انزجار خود را از افرادي كه مهاجرين را لو مي دهند نشان مي دهد ، اما در پايان خود نيز دست به چنين عملي مي زند و طرد مي شود . در آخر به شكلي مي توان گفت با ماندن براي مبارزه با ماركو – اگر چه به دست ماركو كشته مي شود - در واقع براي مجازات خودش از عمل بدي كه انجام داده ، خودكشي مي كند .
زمان رويداد كمي بعد از جنگ جهاني دوم است . اروپاي خسته از جنگ را نشان مي دهد كه دست به دامان آمريكا شده و خود را به آن مي آويزد تا ار اين بحران خلاص شود .
مي توان گفت ادي پلي مي شود تا رودلفور و ماركو با عبور از آن خود را از غرق شدن در درياي مشكلات اقتصادي نجات دهند . اما او كه احساس سنگيني بر پشت خود كرده و نيز احساس مي كند كه از او سو ء استفاده شده تحمل اين جريان را نكرده و تبديل به پلي شكسته مي شود تا رهگذران خود را غرق كند و خود را خلاص . اما در پايان تنها منجر به مرگ خود و نابودي زندگي ماركو مي شود .
در واقع ادي نماد سنت و اين نمايش جدال بين سنت و مدرنيته را نشان مي دهد . جدال ادي كه نماد سنت است ، با كاترينا و رودلفو كه نماد مدرنيته اند و در پايان شكست خورده ي اين ميدان تنها سنت است كه آغاز گر جنگ بوده و به دست خود نابود مي شود چرا كه ماركو نيز به نوعي نماد سنت است .
اين تداعي گر همان خود كشي و يا مرگ نمايشي ادي است . به اين معنا كه سنت نيز دست به خود كشي مي زند تا بقاي عمر مدرنيته باشد .
در واقع ، تقابل بين دو نسل منجر به مرگ نسل قديم مي شود .
آن چه داستان را جذاب مي كند ثنويتي است كه در آن موج مي زند . چه در تقابل شخصيت ها و چه در تقابل محيط و چه در تقابل افكار اشخاص با خود .
در تقابل با اروپا و ايتاليا ي خسته از جنگ ، آمريكاي تازه نفس در پيكره هاي اقتصادي وجود دارد .
در تقابل با نسل قديم( ادي ، ماركو ، بئا تريچه ) نسل جديد را داريم ( كاترينا ورودلفو ) در تقابل با ادي ، آلفيري را داريم . ادي انساني عزيزي كه نا خودآگاه كنترلي بر رفتار خود ندارد و اگرچه مي داند برخي رفتارش نادرست است ، اما چون كنترلي بر آن ندارد به رفتار خود ادامه مي دهد و بر عكس ، آلفيري مردي است تحصيل كرده از همين اجتماع كه خود را از قلب وحشي اين جامعه بيرون آورده و اين نتيجه حاصل نمي شود مگر با قدرت كنترلي كه او بر اعمال خود دارد . او با وجود آن كه مي داند ممكن است ، روزي اين مردم كه از او متنفرند به او صدمه بزنند ، اما براي پيروي از قانوني كه خود نماد آن است ديگر در كشوي خود اسلحه نگه نمي دارد .
در تقابل با كاترينا ، بئاتريچه را داريم . كاترينا دختري است شاد با اميد زندگي كه با مهرباني هايش خود را دردل ادي جا كرده و سعي مي كند رفتار خوبي با او داشته باشد و بنا بر گفته ي خودش ؛ او ادي را كاملن مي شناسد و زبانش را مي داند ، پس سعي مي كند طوري رفتار كند كه هميشه اورا خوشحال نگه دارد . و بر عكس بئا تريچه زني است معمولي كه هدفي در زندگي اش ندارد و شايد بتوان گفت خسته شده و از آن جا كه مدتي است با همسرش رابطه ندارد و نيز حس بدي نسبت به رابطه ي ادي و كاترينا پيدا كرده ،
رفتارش با ادي بسيار بد شده . او برعكس كاترينا ، ادي را نمي شناسد ، اگر چه سالهاست كه همسر اوست . اولين برخوردش با ادي درباره ي تخت و جاي خواب ادي آغاز مي شود .
پس از اين رفتارش مي توان فهميد كه ادي جرأت آن كه هر حرفي را با او در ميان بگذارد ندارد و بر عكس بيشتر حرفهايش را با كاترينا در ميان مي گذارد .
در مقابل با رودلفو ، ماركورا داريم ؛ رودلفو پسري است شاد و هنرمند و ظريف .
او خياطي ، آشپزي ، خوانندگي و . . . بلد است و درد سرش از همين است . اين اعمال بر رفتار بيروني اش اثر گذاشته و باعث مي شود كه ادي به او توهين كند و او را مرد نداند .
رودلفو بي خيال از همه ي حرف هايي كه ممكن است پشت سرش زده شود ، روي كشتي آواز مي خواند و همه را مي خنداند . رودلفو به قيافه ي خود مي رسد و نمادگوياي اميد است . او در واقع وجه ديگري از كاترينا ست . اما در مقابل او ماركو برادرش ، مردي است سنگين ، باوقار و با رفتاري كاملن مردانه ، پر زور است و كم حرف و با كسي – به عكس رودلفو كه شوخ است – شوخي نمي كند . او سرش به كار خودش گرم است .
بنابراين ادي براي او احترام قائل است – و او را هم عقيده با خود مي داند ( نماد سنت ) بر عكس رودلفو .
اشخاص اصلي داستان در واقع اين ها هستند كه هر كدام در متقابل با ديگري است تا داستان شكل بگيرد . اما آن چه اين زيبايي را دو چندان مي كند ، شك و دودلي است كه در مغز هر كدام از اينان وجود دارد .
اين تقابل ها در ظاهر و محيط بيناكاراكتري نمانده و بلكه رخنه كرده ، در درون هر فرد بنايي مي سازد و ريشه مي گيرد . در واقع هر فرد از درون با خود نيز در تقابل است .
اين كه آيا واقعن ادي كاترينا را پدرانه دوست دارد ، يا منظور ديگري دارد مسئله اي است كه اگرچه در جاي جاي نمايش به شكلي خود نمايي مي كند (يك جا پدرانه به نظر مي آيد و جاي ديگر نه ) اما اين زيبايي وقتي است كه تشخيص اين دو ممكن نباشد .
آيا بئاتريچه واقعن مي خواهد كاترينا را به خاطر خود كاترينا به سر كار بفرستد و دلش مي خواهد او با رودلفو ازدواج كند تا خوشبخت شود ، و يا تنها به اين خاطر چنين كارهايي مي كند تا كاترينا را از ادي دور نمايد و در واقع او بيشتر به فكر خود وزندگي خود است تا كاترينا ؟
آيا رودلفو واقعن كاترينا را دوست دارد وو يا تنها مي خواهد با او ازدواج كند تا بتعه ي آمريكا شود و كاترينا تنها وسيله هي است كه رودلفو را به اهدافش برساند ؟
آيا كاترينا ادي را مانند يك پدر دوست دارد يا آن كه او را به خاطر چيز ديگري دوست داشت ولي با ورود رودلفو اين علاقه كمكم تحليل رفته ، متوجه ي رودلفو مي شود .
آيا آلفيري با راهنمايي ادي براي لو دادن مهاجرين ، مي خواست به ادي كمك كند يا تنها بيان قانون و مشكلات قانوني مهاجرين را مد نظر داشت ؟
و در پايان آن چه مسا ئل كنوني را زيبا تر مي كند اين است كه مخاطب نمي داند آيا بايد حق را به ادي بدهد يا نه ؟
در اين جا كاراكتر ها چنان روان شناسي شده رفتار ميكنند كه باور آن در ذهن نمي گنجد . ساختمان نمايش ديناميك بوده و پوياست . بنابراين حركت رو به جلو است و تنش هاي ايجاد شده كشمكشي را باعث مي گردد كه حادثه اصلي از آن زائيده مي شود .
حركات بيروني است و آدم ها درون گرا نيستند (به جز ماركو كه در پايان از لاك خود بيرون مي آيد ) هر كدام بسته به موقعيتشان عملي از آن ها سر مي زند .
چنان چه ماركو نيز در جايي تهديد و در جايي قتل را مرتكب مي شود . در واقع مي توان گفت محرك تمام حركت ها ادي است .
ما در پايان با انسان هايي روبرو مي شويم كه هر كدام بنا بر موقعيتي كه در آن بودند ، تحت تأثير قرار گرفته و عملي انجام داده اند . تأثير شرايط زيست محيطي – اجتماعي را بر اشخاص نمي توان ناديده گرفت و هر كدام از كاراكتر ها تحت تأثير عوامل محيطي قرار مي گيرند . در واقع ما با خانواده اي روبروييم كه محيط منسجم و درهم تنيده ي زندگي شان به خاطر موقعيت هاي پيش آمده از هم گسيخته مي شود .
اگر چه هر كاراكتر متضاد خود را نيز دارد اما از آن جا كه جامعه ي اطراف يك حرف واحد را ميزند ، همه با جامعه همراه شده ، بر ضد ادي مي مي شورند . چرا كه او خلاف جريان شنا كرده است . در واقع نمايش گوياي عدالت است و بيانگر اين مطلب كه اگر بخواهي صدمه اي نبيني ، نبايد خلاف ميل اجتماع رفتار كني وگرنه نابود خواهي شد جبري كه در اين داستان وجود دارد ناشي از رفتاري است كه هر كاراكتر در برابر خود انجام مي دهد و مي خواهد بگويد ، ادي خود باعث نابودي خود شد ، نه اجتماع دوروبرش .
آن چه باعث كشمكش دروني هر كاراكتر با خود است ، وجود مثلث سه گانه ي ايگو ، سوپر ايگو و نهاد است . به اين معنا كه شخص نمي خواهد تمايلات دروني خود را مخفي كند ، بلكه خود نيز از اين تمايلات بي خبر است . مثلن ادي خود نيز نمي داند كه آيا واقعن كاترينا را پدرانه دوست دارد ، يا از روي نيازهاي غريزي اش . او با سركوب كردن ميل دروني اش و اعلام علاقه ي پدرانه به كاترينا در واقع مي خواهد خود را با اجتماع هم سو كند و از عذاب وجدان ناشي از عمل خلاف عرف خود بكاهد .
پس هر كاراكتر ، ميل دروني خود را سركوب مي كند كه اين ناشي از ناخودآگاه آن است و از خودآگاه برنمي آيد . ادي مي گويد كاترينا را پدرانه دوست دارد . رودلفو مي گويد به كاترينا علاقه مند است و . . . . در واقع من برتردر اين افراد ، آن ها را وادار به بيان اين مطا لب مي كند كه ناشي از مكانيزم دفاعي هر فرد با اين مسئله است ، تا نهاد بروز داده نشده و خود را در راستاي محيط جلوه دهند نه در تضاد با آن و عذاب وجدان ناشي از حسي كه خود از افكار بد خود دارند باعث مي شود كه خود نيز ندانند كدام ميلشان برتري دارد . اما در باره ي ادي چون نهاد قوي تر است ، سوپر ايگو يا من برتر شكست مي خورد . كاراكتر ها مدام با هم درگير بوده و ميل سركوب كردن هم را دارند و زيباترين اين سركوب ها زماني است كه ادي با رودلفو كشتي مي گيرد ، او را مشت زده ومجروح مي كند و براي آن كه آن را طبيعي نشان دهد مي گويد فقط قصد بازي كردن دارد و در اين جا ماركو براي آن كه ادي را تهديد كرده باشد به او نشان مي دهد كه چطور با يك دست مي تواند يك صندلي را بلند كند و رودلفو نيز براي آن كه از ادي انتقام بگيرد – چون مي داند او را چگونه بايد تحقير كند – به كاترينا پيشنهاد رقص مي دهد و اين مبارزه ي اين سه مرد با هم است .
|
|
|
|
ايتاليا و اروپا ادي : غريزي ، رفتار ناخود آگاه و خارج از كنترل و غير روشنفكر بئاتريچه : حسود ، بداخلاق و نامهربان و بي انگيزه ماركو : مردانه ، نا اميد از زندگي ، پر جذبه ، پوست تيره سنت |
آمريكا آلفيري : روشن فكر و تحصيل كرده ، زفتار آگاهانه و در كنترل خود . كاترينا : مهربان و دلسوز ، اميدوار و شاد رودلفو : اميدوار ، رفتار زنانه ، ظريف و پوست روشن و بور و شاد . مدرنيته |
چشم اندازي از پل همچنان كه اسم خود نمايش مي گويد ، نشان دهنده ي زندگي انسان هاي در حال گذر است . انسان هايي كه ثابت نمي مانند ، بلكه مدام در حال تغيير و تحولند . ميلر اخلاق گر است و در واقع مي خواهد بگويد ؛ رفتار خلاف عرف جامعه حتا اگر موافق با قانون باشد ، منجر به مجازات فرد از طرف اجتماع خواهد شد .
در واقع قانون جامعه و عرف با قانون حكومتي هم سو نيست ، و جامعه عدالت را به اجرا در مي آورد . / .