همین که کفر تورا در بیاورم کافی است
کلکم را کندم پهن کردم وسط میدان مین و وسط عقربه ی ساعت
محتاط قدم برمی دارم
وغصبی فکر می کنم این سرزمین اشغالی
رگ های نفراتت را به سمت زباله فین بکند یا نه؟
از دوش حمام به حادثه نزدیک می شوم
زمستان است
اتفاقی به این جا رسیده ام
اتفاقی تو موبا بخاری نمی زنی
واین انقلاب...
اتفاقی از زخم های من شروع شد
زنگ می زنم
وشانه خای می کنم از زیر بار منم
زنگ میزنم
اتفاقی زنگ می زنم.